تبليغاتX
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــلوت























خــــــــــــــــــــــــــــــــــــلوت

شعروادب

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست او را پذیرفت.
فرشته گفت:تا باز گردم بال هایم را اینجا می سپارم.این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خدا بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:بالهایت را به امانت نگاه می دارم،اما بترس که زمین اسیرت نکند،زیرا که خاک زمین دامن گیر است.
فرشته گفت:باز می گردم،حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هر که را می دید،به یاد می آورد.زیرا او را قبلا دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند.
روز ها گذشت و با گذشت هر روز،فرشته چیزی را از یاد بردو و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد نه بالش را و نه قولش را.
فرشته در زمین ماند .
و فرشته ای که فراموش کرده بود،هرگز به بهشت باز نگشت ...
نوشته شده در جمعه 1389/07/16ساعت 14:45 توسط مریم|

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

نوشته شده در دوشنبه 1389/02/13ساعت 18:6 توسط مریم|

 

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد :نه ، هرگز همسري ام را سزاوار نيستي ، تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي . خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را . به پدرت پشت كردي ، به پيمانش و پيامش نيز.

غرورت ، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها !

پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود ، خدا را خالصانه تر صدا مي زند ، تا آن كه بر كشتي سوار است . من خدايم را لابلاي توفان يافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت : ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ،هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي ، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت :آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. اما من آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت:باري، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت :شايد آنكه جسارت عصيان دارد ، شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و گفت:شايد. شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه تر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست.

پسر نوح گفت :به اين درخت نگاه كن.به شاخه هايش. پيش از آنكه دستهاي درخت به نور برسند، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند . گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.

من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست .راه تو زيباتر است ، راه تو مطمئن تر است.

پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود ميگويد:آيا همسريش را سزاوار بودم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/05ساعت 16:6 توسط مریم|

 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.
علت ناراحتی‌اش را پرسید. پاسخ داد:
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی‌اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت:
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می‌دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می‌پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی‌شدم.
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی‌شود. سقراط پرسید:
به جای دلخوری چه احساسی می‌یافتی و چه می‌کردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می‌کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می‌کردی که او را بیمار می‌دانستی؟
آیا انسان تنها جسمش بیمار می‌شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی‌شود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می‌کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هروقت کسی بدی می‌کند در آن لحظه بیماراست.

نوشته شده در دوشنبه 1388/11/12ساعت 3:7 توسط مریم|

ای خداوندا!
به علمای ما مسؤولیت و به عوام ما علم
و به دینداران ما دین و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت 

و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام  و به خاموشان ما فریاد

و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت و به حسودان ما شکاف و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب و به فرقه‌های ما وحدت و به مردم ما خودآگاهی و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!

                                                                             دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 14:42 توسط مریم|

داستانی ازیک لیوان...

 آب توصیه میکنم به ادامه ی مطلب بریدوبخونیدش.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 14:39 توسط مریم|

 

گاهی  گمان نمی کنی ومی شود

گاهی  نمی شودکه نمی شود

گاهی  هزاردعا،بی اجابت است

گاهی  نگفته قرعه به نام تومی شود

گاهی  گدای،گدایی وبخت نیست

گاهی  تمام شهر،گدای تومی شود

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 14:35 توسط مریم|

داستانی ازیک درخت....
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 14:33 توسط مریم|

داستانی ازیک پروانه+درسی اززندگی
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 9:58 توسط مریم|

مطلبی خواندنی ازدستش ندید
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 9:55 توسط مریم|

چیزهای کم اهمیت را...
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 9:52 توسط مریم|

خیلی قشنگه باخوندنش یکم آرامش میگیرید..پس خوندنش ضررنداره


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 9:50 توسط مریم|

دوتاازشعرای خودم روتقدیم به امام زمانم میکنم...
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 14:41 توسط مریم|

یه شعرازخودم...
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 14:5 توسط مریم|

وقتی عشق فرمان می دهدمحال سرتسلیم فرومی آورد...
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 11:45 توسط مریم|

 

ازخداخواستم...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 17:1 توسط مریم|

خداوندازنگاه ملاصدرا...

خواهش می کنم بخونیدش ودرموردش کمی فکرکنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 16:19 توسط مریم|

متنی جذاب وآموزنده:

مثل معروفی است که...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 14:0 توسط مریم|

درموردعشق متنی زیباوتاثیرگذار خوندنش ضررنداره...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 12:26 توسط مریم|

 

زندگی فرصت یک سجده به دستان خداست...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 11:52 توسط مریم|

 

جمله های کوچک،درس های بزرگ

مجموعه ای پیامک های زیباوآموزنده به آن هایی که دوستشان دارید...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 19:55 توسط مریم|

 

باوجودهمه ی سختی های زندگی...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 19:26 توسط مریم|

 

خدایا

نی مشتاقم من

برلبان خودبنشان مرا...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 18:58 توسط مریم|

گفتمش رسم محبت زکه آموخته ای؟

گفت بهار

گفتمش رازدلیری زکه اندوخته ای؟...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 16:20 توسط مریم|

آینه ارنقش توبنمودراست

 خودشکن،آیینه شکستن خطاست                ـــــــــــــــــــــــــــــــ

طاعت آن نیست که برخاک نهی پیشانی

صدق پیش آرکه اخلاص به پیشانی نیست

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 15:58 توسط مریم|


آخرين مطالب
» داستانی زیبا..فرشته..
» دنیای ماچوپان دروغگوزیاددارد...
» خواستگاري پسر نوح از دختر هابيل
» رنجش...
» مناجات
» لیوان آب
» گاهی
» درسی اززندگی
» چراسختی می کشیم؟
» آسان وسخت
Design By : Pars Skin